تبليغاتX
قالب ........................................ شیطونکεїз

شیطونکεїз

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

 زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط شقایق| |

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !


تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!


تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، ***جه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛


هق هق شبونه ؛ افسردگي ،پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !


براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد


و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد


تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم


از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
 

 Love Icons

 

 
نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط شقایق| |

به هـمـان سـادگـی

کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده

بـا نـخـستـین سـوت ِ قـطـار

سقـف واگـن مـتـروک را

تـرک می گـویــد

دل ،

دیـگــــر

در جـای خـود نیـسـت

بـه همـیـن ســادگـی !

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط شقایق| |

ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و ملا از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید ! پس آواز در داد: آهای! آهای ...! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!

.....................................................................................................................................

مامانه به بچه هه می گه : می دونم شیطون گولت زد موهای خواهرتو کشیدی!

بچه هه می گه : آره ولی لگدی که زدم تو شیکمش ابتکار خودم بود

نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط شقایق| |

سلااااااااااااااااااام

دوستای خوبم ببخشید من چندوقته که نمی تونم زیاد به وبم سربزنم واز کسانی هم که آپ می کنن ومن سر نزدم معذرت می خواهم چون مشکلی برای سیستمم پیش اومده و وضیعتش خیلی خرابه !!!!

ببخشیددرست که شد قول میدم جبران کنم.

فعلا باااای

نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط شقایق| |

سلام خوبین؟

امیدوارم سال خوبی  درکنار خانواده داشته باشید سالی پراز موفقیعت وبه هر هرچیزی دوست دارید برسید

ببخشید کسی رو خبر نکردم که آپم گفتم که دوستان یک وقت فکر نکنند دوستان دیگه رو خبر کردم و

فقط اون دوست عزیز رو خبرنکردم   

چقدر دوستان در جمله ام به کار بردم پیشاپش نوروز مبارک  


نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط شقایق| |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت! دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه ,دوستت دارد!

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1390ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط شقایق| |

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید:


-
چرا دوستم داری؟ واسه چی می گی عاشقمی؟


-
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا" دوست دارم


-
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟


-
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم


-
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


-
باشه.. باشه! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت...


-
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد


متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت. پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه می تونبی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه! معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم

http://s1.picofile.com/file/7208056234/312839_249049685148444_153326134720800_644529_710916881_n.jpg

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط شقایق| |

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت

وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

 

http://s1.picofile.com/file/7329826448/emoo.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط شقایق| |

ببخش بر من اگر هنوز بی‌ اجازه ات
قلبی‌ زیر استخوان‌های سینه‌ام به عشقت میتپد
ببخش بر من که بی‌ آنکه بدانی‌
هنوز بهانهٔ هر دم و بازدمم وجود توست
ببخش بر من که هر گاه دست به قلم میشوم
بی‌ اختیار میشوی مخاطبم ، میشوی شوق نوشتنم
ببخش بر من که هر گاه خسته از این دنیا
پناه میبرم به مرز رویا و خیال
تو میشوی همراهم ، میشوی هم سفرم
ببخش بر من اگر خوب یاد نگرفته ام
یاد‌ها را آسان فراموش کنم

ببخش بر من که بازیگر خوبی‌ نیستم
که نمیتوانم به زور لبخند بزنم

و نقش یک فراموش کرده را بهتراز

نقش فراموش شدهٔ داستان بازی کنم


نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط شقایق| |

گفتمش بی تو دلم می میرد ٬گف با خاطره ها خلوت کن٬گفتمش خنده به لب می میرد ٬گف با خون جگر عادت کن٬گفتمش با که دلم خوش باشد؟گف غم را به دلت دعوت کن٬گفتمش راز دلم را چه کنم؟گف با سنگ دلم صحبت کن.

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط شقایق| |

كاش در دهكده عشق فراواني بود توي بازار صداقت كمي ارزاني يود كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب روي شفاف تزين خاطره مهماني بود كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود چه قدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد و به يادش همه شب ماه چراغاني بود كاش اسم همه دختركان اينجا نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

عکس زیبا ترین دختر دنیا

نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط شقایق| |

عادت می کنم به داشتن چیزی وسپس نداشتن آن. به بودن کسی وسپس نبودنش. اما تنها چیزی که عادت نمی کنم فراموشی دوست. ولنتاین مبارک

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط شقایق| |

وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري
بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني
و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره

احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني



نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط شقایق| |

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
 چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت رانخواهد شنید

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط شقایق| |

وقتی کسی تو را عاشقانـــــــه
دوست دارد
شیوه ی بیــان اســم تـو
در صدای او متفاوت است
و تــــو … … … می دانی
... … که نامت
در لبهـای او ایمن است


نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط شقایق| |

 
نمی دانم چه می خواهم خدایا ، به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من ، چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگیها ، به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم كه با من، به ظاهر همدم و یكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم كه تا شعرم شنیدند ، برویم چون گلی خوشبو شكفتند

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط شقایق| |

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.

پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی…

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری دارید…
وکیل: خوب. حالا وقتی من به این ها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چه طور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط شقایق| |

 

به این دو تصاویرثابت چند دقیقه نگاه کنیدمی بینید که به حرکت در می ایند

 

عکس های خطای دید جالب - AksFa.Net

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط شقایق| |

مردی احساس کرد که گوش های همسرش سنگین شده وقدرت شنوایش کم شده
 
 
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست

 

این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این دلیل، نزد دکتر

 

خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.



دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان

 

ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.


این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او

 

بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید،

 

همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب

 

تا بالاخره جواب بدهد.



آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او

 

در اتاق پذیرایی نشسته بود.


مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است.

 

بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...



جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه

 

رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.

 

بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد

 

و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و گفت: " شام چی داریم؟"



و این بار همسرش گفت: "مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"



"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم

 

شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است

 

 در واقع در خودمان وجود دارد

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط شقایق| |

دردم این نیست که او عاشق نیست

دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است

دردم این است که با دیدن این سردی ها

من چرا دل بستم...؟

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط شقایق| |

چه ساده دستی به دستمون حلقه میشه ودستی هم به صورتمون سیلی!گاهی اینقدربزرگ وعزیزمون میکنن که یوسف هم به خوابش ندیده وگاهی چقدرکوچیک...گاهی خیلی راحت کنارزده میشیم وگاهی هم میشیم گل سرسبد!خدایا!اگه تونبودی ماالان مرده بودیم!خدازمین روگردآفریدتاماهمدیگه روگم نکنیم ولی ماآدمافکرکردیم: چقدراحت میتونیم همدیگه رودوربزنیم!خدازمین روگردآفریدتاازهرجاش که شروع کردیم به خودش برسیم ولی مایادمون رفت که ازکجاشروع کردیم!؟خدازمین روگردآفریدتازیرپامون راحت بچرخه ولی مافکرکردیم:چه راحت میتونیم زمین رو واسه خودمون بچرخونیم طوری که هیچکس مارونبینه!

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط شقایق| |

چترها راباید بست

زیر باران باید رفت

فکرراخاطره رازیر باران باید برد

باهمه مردم شهر زیر باران بایددید

عشق رازیرباران باید جست

زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیزی نوشت

حرف زد.نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی اب تنی کردن

در حوض چه اکنون زیباست

 
نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط شقایق| |

سلاااااااااااااااااااااااااام

فرا رسیدن ماه محرم را به همه ی دوستان عزیزم تسلیت می گویمSmileysSmileys

   

اگه دیر جواب نظراتتون یا وبتون سرزدم ناراحت نشید ولی سعی می کنم هر روز سر بزنم به وبم

دیگه حالم از درس خو ندن بهم میخوره اصلا  ترک تحصیل می کنم اگه دست خودم بود حتما این کاررو  

می کردم

  

فکر شو کنید من چه احساسی دارم تمام مدارس اصفهان پنج شنبه تعطیله ولی من باید برم مدرسه

 

             

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط شقایق| |

دفترخاطراتمو هر شب ورق میزنم...

اسم تو ،توهر صفحشه...میخونم و میشکنم...

خال کوبی کردم اسمتو روی تمام بدنم..

تا باورت شه اونی که هر لحظه یادته منم...

هرکی میپرسه حالمو میگم همه چی عالیه

هیچ کس نمیدونه چقدر جای تواینجا خالیه....

حالا میفهمم خالی یعنی چه حس وحالی..

خالی یعنی بی تو...

بی تو یعنی خالی....

فکر میکنم نبودنت عادی میشه فردا برام....فردا میاد باز میبینم هیچی به جز تو نمیخوام..

با هیشکی حرف نمیزنم....

هیچ چیزی خنده دار نیست...

بعد هر زمستونی معلومه که بهار نیست...

حالا میفهمم خالی یعنی چه حس و حالی....

خالی یعنی بی تو....

بی تو یعنی خالی...

خالی یعنی بی توبی تو یعنی خاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی....

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط شقایق| |

خداحافظ گل لادن . تموم عاشقا باختن

ببين هم گريه هام از عشق . چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه . گل تنهاي بي خونه

لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه


يکي با چشماي نازش دل کوچيکمو لرزوند


يکي با دست ناپاکش گلاي باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو


هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو


خداحافظ گل مريم . گل مظلوم پر دردم


نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم


نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم


از اين فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم


نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني


تو که بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني


تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم


تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم


خداحافظ گل پونه . که باروني نمي توني


طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!


خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام


خداحافظ کمي غمگين ، به ياد اون همه ترديد


به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد


اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس


نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس


خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به رؤيا ها


بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا


نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط شقایق| |

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه‌ای ز امروزها‌، دیروزها

دیدگانم همچو دالان‌های تار
گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد

http://coome.ir/upload/images/1311460379.jpg



ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم
دست‌هایم فارغ از افسون
شعر
یاد می‌آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یک‌سو می روند
پرده‌های تیرهٔ دنیای من
چشم‌های ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من

در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه‌ای
در بر آیینه می‌ماند به جای
تار مویی، نقش دستی، شانه‌ای

می‌رهم از خویش و می‌مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می‌شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می‌شود

می‌شتابند از پی هم بی‌شکیب
روزها و هفته‌ها و ماه‌ها
چشم تو در
انتظار نامه‌ای
خیره می‌ماند به چشم راه‌ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می‌فشارد خاکِ دامنگیر خاک
بی‌تو دور از ضربه‌های
قلب تو

قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک بعدها نام مرا باران و باد
نرم می‌شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می‌ماند به راه
فارغ از افسانه‌های نام و ننگ

فروغ فرخزاد

نایت اسکین
نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط شقایق| |

   آن دم که با تو  ام

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

          

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها

 شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟

خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط شقایق| |

سلام......................

وای خیلی وقته به وبم سر نزدم اخه مدرسه وکلاس هایی که میرم وقتمو می گیره

فکر کنم دیگه از وقتی که مدرسه ها شروع شده کسی زیاد به وبش سر نمی زنه

تافیس بوک هست دیگه کسی سراغ وب نمیاد

                                      

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط شقایق| |

سلام

راستی علی اهنگ خونده پست جدید سبا هم درمورد اهنگشه و ادرسی که میتونید اهنگش ودانلود کنید رو نوشته حتما به وبش سر بزنید

 

 

نایت اسکین         

نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط شقایق| |

Design By : AINAZ

body{cursor: url('http://blogers.ir/cod/curs/2/01.ani')} ........................... بازی
.......................... فال ............................ دیگشنری